رفتم جلو در ک سیاوش(پسر داییم) و ببینم کسی پیشش بود منم رفتم کنارشون ازش پرسیدم چند سالته هم سن بودیم... بقیه در ادامه مطلب
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم. اسمش رضا بود پسر معدب و متینی بود هر بار که به دیدن می امد غیرممکن بود دست خالی بیاد ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت تا اینکه رفتارواخلاق رضا تغییر کرد ومتفاوت کمتر به من سر می زد وهر بار که به خونشون می رفتم به هر بهانه ای منو تنها میگذاشت و از خونه بیرون می رفت... دیگه اون عشق و علاقه رو تو وجودش نمی دیدم هر بارم ازش می پرسیدم مفهوم کارهاش چیه ؟ از جواب دادن تفره می رفت و منکر تغییر رفتارش می شد موضوع رو با پدر و مادرم در میون گذاشتم ولی اون ها جدی نمی گرفتن وحتی باور نمی کردن هر طور که بود وبه هر سختی که بود روزهامو سپری میکردم تا یکی از روز ها که به خاطر موضوعی به خونمون امده بود تصادفی با یکی از اشناهای دورمون که رئیس کلانتری یکی از استان هاست(و ما بهشون میگیم عمو )روبرو و اشنا شدن و یکباره تمام چیز هایی که من و خانواده ام متوجه نشدیم رو فهمید و با پدرم در میون گذاشت تازه پدرم متوجه شد که من دروغ نمی گم ...من ناز نمی کنم ... من نمی خوام جلب توجه کنم بله عموم متوجه شد که رضا اعتیاد داره و با تحقیقات عموم و همکاراش متوجه شدیم که یه دختر فراری رو هم عقد موقت کرده وخرید و.فروش مواد هم از کارای جدیدشه شنیدن این حرف ها واسم خیلی سخت بود رضا و این همه خلاف ........... نه زن دوم ....نه ...........بچه .....وای اون دختر به خاطر اینکه رضا اونو رها نکنه سریعا بچه دار شد. سه سال طول کشید تا بتونم ازش جدا شم . سه سال تمام پله های دادگاهو پایین و بالا رفتم تا تونستم خودم راحت کنم خیلی بهم سخت گذشت رضا به طلاق رضایت نمی داد می گفت بهم علاقه داره و...... با تهدید های عموم وبخشیدن مهریه ام بعد از3 سا ل عذاب و سختی وآزار تونستم ازش جدا شم. الان چند سالی از اون ماجرا می گذره و رضا صاحب 2 فرزند شده. ومن هم با کمک خانوادم ودوستان تونستم از این حال و هوا بیرون بیام و زندگیه عادیمو ادامه بدم
شنیدین می گن امروز روز من نیست حالا تصور کنید این یک روز تبدیل بشه یک هفته و هفته ، هفته من نباشه ، اول صبح شارژ لب تاپ دچار نوسان بشه بزنه لب تاپ بسوزونه ، بعد زنگ در خونه رو بزنن و بگن می خوان درخت جلوی خانه هرس کنن و بخاطر اشتباه کارگرها بزنن سیم برق قطع کنن و ۲۴ ساعت هم از نعمت برق محروم بشی و بعد از درست کردن سیمها متوجه بشی یخچال به خاطر شوک برق سوخته و بیشتر مواد غذایی داخل یخچال باید دور بریزی و مجبور باشی روزی چند بار کلی پیاده قدم بزنی برای خرید مواد غذایی . و در همین خرید ها پای مبارک به لبه جوی پیاده رو گیر کنه و شیرجه بزنی داخل جوی آب و در حالی که تمام وجودت رو گل و لجن گرفته و از درد داری به خودت می پیچی و لنگ لنگان خودتو می رسونی خونه متوجه بشی موبایل گم کردی و تازه باید غرغر های اهل خانه بشنوی که حالا شام چی بخوریم ؟ خلاصه این چنین ما چند روزی درگیر مبارزه با ابر ، باد ، مه و خورشید و باقی عوامل بودیم ، هر چند هنوز زخمها و کبودی های بجا مانده از شیرجه زدن توی جوی بر بدن باقی مانده . ب: یاد اون لحظه می افتم خنده ام می گیره ، دوتا پلاستیک گنده پر مواد غذایی در دست غرق در تفکر که خدا هوس شوخی باهات کنه ! همچین زد پس کلم و شیرجه زدم که اگه المپیک بود حتما مدال گرفته بودم بعد هم با اون قیافه سر تا پا گلی و زخمهای روی دست و پا بشینی وسط جوی آب و خنده و گریه و جیغ و داد قاطی بشه و داد بزنی آخه خدا این چه موقع شوخی کردن بود ؟؟
وقتی نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده ایستاده بودند، خانوادهای با شش بچه که همگی زیر دوازده سال سن داشتند و لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودند. بچهها دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامههایی که قرار بود ببینند، صحبت میکردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند میزد. وقتی به باجه رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط میخواهید؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همانطور که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: متشکرم آقا..
پسری
|
About![]()
به وبلاگ من خوش آمدید Archivesخرداد 1392AuthorsezraillLinks
ردیاب جی پی اس ماشین
LinkDump
حواله یوان به چین Categories
ترول مدرسه |